آنکه تنها شده بسیار مرا می فهمد
چه بگویم، که چنان از تو فرو ریخته ام
که فقط ریزش آوار مرا می فهمد
romantik
آنکه تنها شده بسیار مرا می فهمد
چه بگویم، که چنان از تو فرو ریخته ام
که فقط ریزش آوار مرا می فهمد
شاید تو خاموشم کنی
شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی
آه باران
من سراپای وجودم آتش است
پس بزن باران
شاید تو خاموشم کنی
شاید....
قصه برف به تابستان است
و صداقت گـل نایابی است
ودر آیینه چشمان شقایقها نیز
عابر ظالم و بی عاطفه غم جاریست
به چه کس باید گفت:
باتو خوشبخت ترین انسانم
خوب رويان جهان ، رحم ندارد دلشان
بايـد ازجان گذرد، هـركه شود عاشقشان
روز اول كه سرشتند ، زگِل پيكرشان
سنگ اندر گِلشان بود، همان شد دلشان
غصه هارو تا نمود
پشت پرچین نگاهت جا نمود
کاش می شد
واژه های بیکران عشق را
درسکوت گـریه ها پـیدا نمود
کاش می شد
بوسه ی خورشید را در هر غزل
بـا نگـاه ژالـه ها مـعنا نـمود
کاش...
تــا زو طـلبــم واسـطـه عــمر دراز
لب بر لب من نهاد ومی گفت به راز
می خور که بدین جهان نمی آیی باز
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چون عهده نمی شود کسی فردا را
حالی خوش کن تو این دل سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بـسیـار بـتـابـد و نـیـابـد مـا را
شاد زیستن هنر است
شاد ساختن هنری والاتر
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمۀ خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خـرم آن نغمه که
مـردم سپـارند به یاد
لبخند رازیـست
عشق رازیـست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نـغمه نیستـم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی،چنانی که ببینی
یا چیزی،چنانی که بدانی
من درد مشترکم،مرا فریاد کن
دلم تنگ است
یکی بگشاید این در را
دلم تنگ است
هوائی پاک می خواهم،
نسیمی ...
یکی بگشایداین در را
دلم خسته است
دلم همراز،
هم آواز می خواهد
تا خوانم به گوشش دردهای مانده در دل را،
که تا گویم به او آرزوهائی
که پژمردند
خدایا در قفس یک ریز می گریم
مگر در را به روی من تو بگشایی
می توان با یک گلیم کهنه هم، روز و شب را سرکرد
می توان با هیچ ساخت
می توان صدبار،مهربانی را ،عشق را ،محبت را
بالـبی خندان تر از یک شاخه گل تفسیرکرد
می توان بی رنگ بود، همچون آب پاک
می توان درفکرباغ ودشت بود،عاشق گلزاربود
می توان این جمله را در دفتر فردا نوشت:
محبت از هر چیز دیگر بهتر است